مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

158

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و چهل و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جمرقان ، اسلام باسيران عرضه داشت . ايشان از دل و زبان مسلمان شدند . جمرقان ايشان را از بند بگشود و يك شبانه روز در آن مكان بودند . پس از آن فرمان رحيل داده ، بسوى عمان بكوچيدند . و آن هزار سوار غنيمت را برداشته ، بسوى كوفه همىرفتند تا بكوفه برسيدند و ماجرى بملك غريب بازگفتند . ملك غريب فرحناك شد و رو بسعدان غول كرده ، به او گفت با بيست هزار سوار ، خود را به جمرقان برساند . سعدان غول با فرزندان خود و بيست هزار سوار بسوى عمان روان شدند . و گريختگان كفار ، گريان و نالان به شهر عمان برسيدند . جلند بن كركر بدهشت اندر شد و بايشان گفت : شما را چه روى داده ؟ ايشان ماجرى بازگفتند . ملك جلند ، شمارهء لشگر اسلام بپرسيد . گفتند : اى ملك ، بيست بيرق داشتند و در زير هر بيرقى ، هزار سوار بودند . چون جلند اين سخن بشنيد ، گفت : آفتاب ، شما را بركت ندهد . چگونه بيست هزار تن بشما چيره شدند ؟ كه شما هفتاد هزار بوديد و جوانمرد در ميدان با سه هزار دلير برابرى ميكرد . آنگاه از غايت خشم بحاضران گفت : تيغ بر اين گريختگان نهيد . حاضران ، تيغ بركشيده ، گريختگان را همه بكشتند . پس از آن ملك جلند بانگ بپسر خويش زد كه : با صد هزار بسوى عراق شو و عراق را يكسره ويران كن . و پسر ملك جلند ، قورجان نام داشت و در ميان لشگر ازو دليرتر ، كس نبود و در ميدان جنگ بسه هزار دلير حمله ميكرد . درحال ، قورجان ، خيمه به بيرون شهر فرستاد و لشگر از هر سوى گرد آمدند . و در روز دويم بكوچيدند . و قورجان در پيش روى لشگريان هميرفت و در ستايش خويش اين ابيات همىخواند : سوارى چو من پاى بر زين نگاشت * كسى تيغ و گرز مرا برنداشت